تبلیغات

گردنبند مرغ آمين
از سریال محبوب و دیدنی شهرزاد ، با جنس استیل عالی ، طراحی بی نظیر و شگفت انگیز ، گردنبندی زیبا با ظاهری متفاوت ، نمادی از عشق و محبت، مناسب با هر سلیقه ای
جذاب ترین هدیه برای کسی که دوستش دارید

پیامبری که اینک اشک می ریزد

"... کجایی مادر؟ کجایی که من اکنون از کوفه می آیم! من در کوفه بودم وقتی که شمشیری فرود آمد و فرق مبارک مولایمان را شکافت و محراب مسجد، رنگ خون به خود گرفت و آذرخشی وحشتناک، همه عالم را به لرزه درآورد؛ من از نزدیک، ندای رستگاری بزرگ ترین مرد زمان را در سرزمینی دور شنیدم که چگونه در خون غوطه ور بود و به زیبایی تمام، به خورشید عالمتاب لبخند می زد... کجاست اینک رسول خدا (ص) تا در این ماه مبارك، باز هم براي علي گريه کند و... آه، ای علی جان! من به قربان چشمان خندانت؛ چرا پیامبر اینک چنین اشک می ریزد؟!... یا رسول الله! نکند علی در ماه مبارک رمضان، با شمشیری زهرآگین...من اکنون از کوفه می آیم مادر... ای یتیمان کوفه! بشتابید؛ بشتابید و آخرین لبخند خونین مهربان ترین امیر عالم را از نزدیک ببینید و از او بوسه ای شیرین بستانید؛ بشتابید!... بشتابید!..."****هوا بسیار گرم است و من اینک از تهران به سمت کرج حرکت می کنم تا به موقع به افطار برسم و یک دریا آب گوارا بنوشم و خود را سیراب سازم. راننده سواری، بدون توجه به من و دیگرمسافران، با دستمال، عرق پیشانی اش را پاک می کند و به آسفالت داغ اتوبان خیره می شود. من در حالی که سرم را به شیشه ماشین تکیه داده ام، به تپه های بین راه و بوته های پراکنده در فضای خاکی اطراف جاده نگاه می کنم که یکی بعد از دیگری و به سرعت از مقابل چشمانم عبور می کنند و گُم و پنهان می شوند... راننده همچنان دراتوبان پیش می رود و صدای مناجات نوزدهمین روز ماه مبارک رمضان از رادیوی ماشین، مرا با خود به گذشته ها و سرزمینی دور می برد؛ به کوفه و مردمان دیاری گرم و داغ... بی آن که خود بخواهم به آرامی، گذر زمان و حضور مکان و ماشین و اتوبان را به دست فراموشی می سپارم و پرنده خیالم در زیر سقف آسمان و آفتابی سوزان و فروزان، به سوی سرزمینی دیگر به پرواز در می آید و می رود و می رود و می رود تا در میان اهالی شهر کوفه، بر روی یک نخل بلند و زیبا بنشیند و...****- ای جماعت! آیا می دانید اینک چه زمانی است؟- تو از چه سخن می گویی ای مرد غریب؟!- از زمان نور و روشنایی؛ زمان رفتن به میهمانی در ماهی شیرین و گوارا!- میهمانی؟! کدامین میهمانی؟... ماه؟! کدامین ماه؟!- ماهی که شب قدر را در دامان خود دارد؛ شبی که بیدار دلان عاشق، نیایشی عاشقانه دارند.- چگونه؟!- با مناجات و دعا؛ با سوختن، با گداختن تا رسیدن به وصال!... ای زنان و مردان کوفه! گوش كنيد؛ من اینک از خلوتی دیگر و از عشق بازی خالق و مخلوق با شما سخن می گویم؛ از پروردگاری که زیبا است و همواره زیبایی ها را دوست دارد... - باز هم برايمان بگو مرد؛ اینک در ماه تجلی بیشتر خداوند بر کائنات، دیگر از چه چیز باید سخن گفت؟- از سحرها و شب های این ضیافت الهی؛ زيرا در این ایام، لحظه ها تابندگی خاصی دارند- و زبان ها؟!- عطر ذکر دارند و بوی خدا را!- و دست ها؟!- بوی تسبیح و استغفار و کتاب آیات حقیقت را؛ این زمان باید به رستگاری انسان اندیشید؛ به نجات او از گناه و عواقب آن!... اکنون باید دریچه ای از نور به سیاهی قلب گشود و اشتیاق پرواز و فیض دیدار دوست آرزو کرد؛ پرواز و ديداري كه گاه بس دشوار و پرخطر است و خون می طلبد؛ خونی که... "فزت و رب الکعبه"- این ندا از کدامین سوی به گوش می رسد؟!... آه خدایا!... چرا اینک زمین و زمان به لرزه در می آید و دنیایی از وحشت، مرا در برمي گيرد؟...... آیا شما نیز این صدا را می شنوید جماعت؟!" فزت و رب الکعبه"- اين صداي كيست كه رستگار مي شود؟ - مولايمان علي است!- علي؟!... علي كه همواره رستگار است؛ چرا اكنون... تو بگو اي مرد غریب؛ حكايت چيست؟... چرا دَم فرو بسته اي و هيچ نمي گويي؟!... چرا بُغض كرده اي و به آرامی اشک می ریزی؟!... آيا اين صداي رستگاري، از آن... - آري؛ اين صداي اميری تشنه است که به زودي به آب گوارا و آرزوي دیرین خود مي رسد- شهادت؟!- شهادت، علی را شاد مي كند و از شادي اين شهادت، فرياد شادي سر مي دهد؛ فزت و رب الکعبه... "یا رسول الله! علی به قربان چشمان گریانت؛ چرا اشک می ریزی؟!" - علی جان! تو در یکی از همین ماه های ماه مبارک رمضان به...- خداوندا! چه می بینم؟! چرا آسمان چنین تیره و تار می شود؟... این صدای مهیب و رُعب انگیز صاعقه برای چیست؟!... الهی! این چه وقت بارش باران است؟! این خون کیست که چنین بر خاک فرود می آید؟... پروردگارا! چرا همه جا رنگ خون به خود می گیرد؟...- ای جماعت! نهراسید! این خون ندای رستگاری مهربان ترین مرد عالم ، علی بن ابی طالب است؛ رد خون را از محراب مسجد کوفه بگیرید... ای کودکان یتیم کوفه! علی از شما شیر می طلبد؛ او دیگر شبانه و با طعام، درِ خانه تان را به صدا در نخواهد آورد... او...****"تو را چه شده است مادر؛ چرا چنین ماتم زده و غمباری؟!... سخنی بگو مادر!... من اینک از سفر مدینه به کوفه می آیم و از همه چیز بی خبرم! چرا مردم، بی قرار و کوچه ها سوگوارند؟ چرا چشم ها گریان و گیسوان پریشانند؟ حکایت چیست مادر؟ برایم سخن بگو!"- نمی توانم مادر جان، نمي توانم؛ حکایت، تلخ است!- تلخ؟! - آری تلخ؛ بسیار بسيار تلخ؛ آن قدر که همه وجودت را آتش خواهد زد!... ای وای خدایا! چگونه بگویم که ساعاتی قبل، فرزند کعبه در محراب مسجد با شمشیری...- نه، نگو مادر؛ نگو!... یا علی چه می شنوم؟ الهی! مرا چه می شود؟ چرا بُغض سنگینی راه گلویم را می فشارد و آتش به جانم می نشاند؟... بیرون از این خانه چه می گذرد مادر؟ این کودکان با کاسه های پر از شیر، رو به کدامین سوی می روند؟ این زنان و مردان ژنده پوش چرا چنین ناله و فغان سر می دهند؟... من تحمل ماندن ندارم مادر؛ باید بروم... باید بروم...- به کجا چنین شتابان؟- می خواهم به آفتاب عالمتاب بنگرم مادر... یعنی آفتاب بار دیگر طلوع خواهدکرد مادر؟... کجایی مولای من؛ کجایی آفتاب من؟... خدایا، من مولا و آفتابم را از تو می خواهم... مولاي من كجايي؟... علي جان كجايي؟!... علي!... علي!.... علی!...**** " علي!... علي!... علي!..."- آقا!... آقا!"- ب... بله؟!... چی شده؟!راننده دستش را روي شانه ام مي گذارد و با مهربانی به رويم لبخند مي زند:"هیچی جوون، نترس!... علي يارت!... حالا چرا اين قدر داد مي زني و علي علي... - من كجام؟! - كرج؛ همه مسافرا پیاده شدن؛ شما نمي خواي...به آرامی از ماشین سواری پیاده می شوم و در حالی که سعي مي كنم راننده متوجه اشک هايم نشود، پس از پرداخت کرایه، پا درپیاده رو خیابان می گذارم و به سمت مقصدی نامعلوم گام بر مي دارم. مردمان كوفه و نخل و مسجد و محراب و شمشير و... تمام ذهن و وجود مرا در برگرفته و به شكل عجيبي ماتم زده و پریشان و سرگردان شده و حال و روز خود را نمي فهمم... در سکوت، راه پياده رو را در پيش مي گيرم و با چشم های گریان، به سرعتِ قدم هایم می افزایم تا هر چه زودتر به خانه و به مادرم برسم و به اندازه یک دریا اشک بریزم و با اشک خود، افطارکنم:"... کجایی مادر؟ کجایی که من اکنون از کوفه می آیم! من در کوفه بودم وقتی که شمشیری فرود آمد و فرق مبارک مولایمان را شکافت و محراب مسجد، رنگ خون به خود گرفت و آذرخشی وحشتناک، همه عالم را به لرزه درآورد؛ من از نزدیک، ندای رستگاری بزرگ ترین مرد زمان را در سرزمینی دور شنیدم که چگونه در خون غوطه ور بود و به زیبایی تمام، به خورشید عالمتاب لبخند می زد؛ من بارش باران خون را دیدم و ماه و ستارگان سوگوار و خورشیدی که می تابید و همزمان، اشک می ریخت... کجاست رسول خدا (ص) تا در این ماه مبارك، باز هم براي علي گريه کند و... آه، ای علی جان! من به قربان چشمان خندانت؛ چرا پیامبر اینک چنین اشک می ریزد؟!... یا رسول الله! نکند علی در ماه مبارک رمضان، با شمشیری زهرآگین...من اکنون از کوفه می آیم مادر... من کودکان یتیم کوفه را ديدم که چگونه با چشم های گریان و کاسه های پر از شیر، بی تاب و شتابان به سوی خانه مولایشان می دویدند... ای یتیمان کوفه! بشتابید؛ بشتابید و آخرین لبخند خونین مهربان ترین امیر عالم را از نزدیک ببینید و از او بوسه ای شیرین بستانید؛ بشتابید!... بشتابید!..."

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار

تبلیغات

نرخ ارز