تبلیغات

گردنبند مرغ آمين
از سریال محبوب و دیدنی شهرزاد ، با جنس استیل عالی ، طراحی بی نظیر و شگفت انگیز ، گردنبندی زیبا با ظاهری متفاوت ، نمادی از عشق و محبت، مناسب با هر سلیقه ای
جذاب ترین هدیه برای کسی که دوستش دارید

کلاه از سر؛ کلاه بر سر!

ساعت: 09:58 منتشر شده در مورخ: 1395/06/16 شناسه خبر: 887526

نگاهی به تخریب سنت ها در فیلم «فروشنده» ساخته اصغر فرهادی

چه می توان کرد زمانی که هنر و هنرمندمان وارد شده از غرب است. از جایی که می گویند هیچ امر قطعی در جهان نیست. هنری که در این فضا تکامل پیدا کرده است قابلیت این را ندارد که ارزش گذاری و غربال شود و نسبتش را با حقیقت بشود تعیین کرد

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای اصفهان، سخن نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند: شرم باد این پیر را. (تاریخ بیهقی- قسمت بردار کردن حسنک)

بزرگی نام اصغر فرهادی، قلم ها را کند می کند.

حتی زمانی که عیب های محتوایی فیلم، باعث می شود انسان به جوش بیاید باز فن استاد، زبان را به لکنت می اندازد.

کاش فرهادی در فن اش ضعیف بود تا جرأتش را داشتم چیزی بگویم و رخنه ای کنم تا از آن منفذ کمی بر فیلم بتازم.

کاش فرهادی در فرم اش غلط فاحش داشت تا می توانستم عصبانیتم را از چنین فیلمی بلند فریاد بزنم.

اما افسوس که اصغر فرهادی نه تنها اسمش در ایران و البته در جهان بلند است که رسم و هنرش نیز بالاست و گاه نفس انسان را بند می آورد.

افسوس که فرهادی هنرمندی است که آنچه در دل دارد و اعتقاد دارد به خوبی بیان می کند و چیزی را وانمود نمی کند.

فیلم سینمایی «فروشنده» کاری است بسیار خوش ساخت و محکم که می تواند مخاطب را بر صندلی سینما بدوزد و احساس او را به راحتی با خود همراه کند. فیلمی است که زبردستی فرهادی شما را مبهوت می کند حتی اگر حرف هایش را قبول نکنید.

بگذارید درباره ظرافت های فنی اثر چیزی نگویم.

بگذارید درباره نحوه درگیر کردن مخاطب از اول اثر و نگه داشتن اش با قصه جذاب و پر گره و پر ابهام چیزی ننویسم.

بگذارید نگویم که چطور حرکت های دوربین درست و نورپردازی ها در لحظه های به هنگام، حقایق فیلم را بازگو و تفسیر می کند.

یا اینکه طراحی صحنه با چه دقتی در خدمت مغز داستان است و اصلا بگذارید نگویم که بازی ها و شخصیت پزدازی ها تا چه اندازه درخشان و خیره کننده است.
 

فیلم فروشنده


کارگردان را که دیگر هیچ نمی گویم!

اما داستان چیز دیگری است.

داستان فیلم و جهان پیرامونش داستان مهم تری است که بگذارید از آن برایتان بگویم.

ابتدا لُبّ کلام فیلم را از دید خودم بازگو کنم که تمامش در اولین سکانس فیلم است. جایی که ساختمانی که خانواده محوری فیلم یعنی شهاب حسینی و ترانه علیدوستی در آن زندگی می کنند در حال فرو ریختن است. من اعتقاد دارم این لبّ کلام فیلم است.

وقتی که متوجه می شوید این خانه همان خانه ای است که فیلم جدایی نادر از سیمین در آن پر شده است، بر این ایده مصرتر می شوید.

فیلم می گوید که ساختمان سنت هایی که در آن زندگی می کنید دیگر ترک بر داشته است و تا حیاتتان روی سرتان خراب نشده است بایستی به خانه ای نو و زندگی تازه ای رو بیاورید که در آن زندگی تازه اتفاقات شاید نامیمون هم رخ دهد که البته باید بپذیریم و اصلا و اساسا بایستی نگرشمان را عوض کنیم که آن اتفاقات شاید آن قدرها هم که ما فکر می کنیم بد نباشد!

شنیدن چنین حرف هایی از فرهادی چندان هم عجب نیست و تازگی هم ندارد. حرف هایی که در اثرهای گذشته اش می توان به خوبی شنید؛ خصوصا در فیلم «جدایی نادر از سیمین».

پس از این توضیح، دو دیدگاه را مطرح می کنم:

اول اینکه با فرض های بالا که فیلمساز چنین چیزی می خواسته بگوید، چه اشکالی دارد که فیلمساز حرف خودش را بزند؟ اینکه فیلمسازی سراغ مطلبی می رود که دغدغه فرهنگی اش است و از آن رنج می برد و دلسوزانه و بی پیرایه آن را بیان می کند بهتر است یا آنکه کسی بیاید و فیلمی را سفارشی و صرفا برای کسب درآمد و اعتبار بیشتر بسازد که اصلا هم به آن اعتقاد ندارد؟ چه ایرادی دارد که فرهادی دردی را که تشخیص داده است درباره جامعه اش بیان کند؛ خصوصا اینکه اهل ادا درآوردن هم نیست.

دیدگاه دوم این است که آیا ایرادی ندارد هنرمند هرچه به نظرش رسید را بیان کند؟ آیا تفاوتی ندارد که این ایراد و عیب حقیقتا در جامعه موجود باشد یا اینکه تصور فیلمساز باشد؟ آیا فیلمساز موظف نیست مدام احساس ها و نگرش های خودش را نسبت به زندگی بررسی و پالایش کند که مبادا چیزی بگویم که راست نباشد؟

چرا هنرمندها صرف اینکه موفق به بیان ما فی الضمیر خود شده اند بر خود می بالند و چرا کسی فریاد نمی زند که مواظب ما فی الضمیر خود باشید چرا که هنرمندید؟ اصلا فرض کنیم درونیات یک هنرمند، تفکراتی سمی و مهلک بود. آنگاه چه؟ نمی بایست جلوی نشر آن گرفته شود؟

دیدگاه دوم خریداری در مجامع هنری ندارد چرا که واژه «رسالت» از واژه نامه هنر و هنرمندِ امروز، مدت زیادی است که پاک شده است. هنرمند دیگر جز به نشر خودش به چیز بیشتری توجه نمی کند. دیگر هنرمندها خودشان را چک نمی کنند. دیگر کم پیش می آید که هنرمندی خودش را بسازد بعد اثرش را.

چه می شود کرد؟

چه می شود کرد زمانی که هنر و هنرمندمان وارد شده از غرب است. از جایی که می گویند هر حرف از منظر خاص خودش می تواند درست باشد و هیچ امر قطعی در جهان نیست.

هنری که در این فضا تکامل پیدا کرده است قابلیت این را ندارد که ارزشگذاری شود و غربال شود و نسبتش را با حقیقت بشود تعیین کرد. شاید این علت نابسامانی های محتوایی امروز هنر و هنر امروز است.

و با دیدگاه بالا کاملا طبیعی و قابل دفاع است که هنرمندی در جو و زاویه دیدی نسبت به جامعه ایرانی بنشیند و سنت های حاکم بر آن را خراب و غیر قابل ترمیم ببیند و این را بیان کند. اما زاویه دید او هرچه که باشد، من به عنوان مخاطب به احتمال زیاد مسحور حرف هایش خواهم شد؛ بدون آنکه بفهمم.

شرح این اجمال که آورده شد را بایستی در اندیشه پیرامون ذات هنر جستجو کرد، که این کار در یادداشتی مختصر نمی گنجد.

این طور پایان بندی می کنم که: اصغر فرهادی هنرمند بزرگی است که به احترام فن اش کلاه از سرمان بر می داریم اما اجازه نمی دهیم با حرف هایش کلاه از سرمان بردارد.

حامد گلناری

انتهای پیام/

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار

تبلیغات

نرخ ارز