تبلیغات

گردنبند مرغ آمين
از سریال محبوب و دیدنی شهرزاد ، با جنس استیل عالی ، طراحی بی نظیر و شگفت انگیز ، گردنبندی زیبا با ظاهری متفاوت ، نمادی از عشق و محبت، مناسب با هر سلیقه ای
جذاب ترین هدیه برای کسی که دوستش دارید

زندگی تمدیدی با وعده های سرِ خرمن/ طلای زرد آب نشد

خبرگزاری مهر- گروه استان ها؛ زیبا امیدی فر: صبح اول وقت آفتاب نزده سبدی از نان و پنیر، چایی و مقداری وسایل دیگر در کنار ابزار لازم کار را بر می دارد و راهی زمینی می شود که با مهر در آن برکت می کارد.

زمین کشاورزی «حاج اکبر زراعی» نیم ساعت تا شهر قروه فاصله دارد در طول مسیر با خودش حرف می زند، خوب که گوش دهی شعرهایی زمزمه می کند. «آفتاب را به مزرعه هدیه کنان می برم... عروس روی زرد را خنده به کام می خرم». معنی اشعار را که بخواهی با لبخند ملایمی از تقدیم نور خورشید به زمینی می گوید که خوشه های طلایی رنگ را به ارمغان می آورد.

او که چهره اش به چین و چروک میانسالی پیوند خورده سال هاست با زمین و گندم و باران و آفتاب، دوستی دیرینه دارد. عشق به کشت دانه های گندم را به خوبی می توانی در ذوق چشمانش ببینی.

یک روز گرم را مهمان کشاورزی می شوی که از فصل برگریزان که از نگاه افرادی چون او فصل کشت است تا فصل گرم تابستان که بازهم به نگاه کشاورزان فصل برداشت است با هزاران هزار امید و آرزو روزگار می گذرانند و در این میان گاهی با اعضای خانواده پای سفره های خالی فصل سردسیر زمستان نشسته اند و رنج را به دار صبوری آویخته اند.

زحمتی بی انتها

به زمین کشاورزی «حاج اکبر» که می رسی به ناگه تیزی نور خورشید چشمانت را می نوازد و آنگاه که دستان را چتر نگاه می کنی، کلبه کوچکی می بینی که در کنار مزرعه ای چشم به راه، خوش نشسته است.

پیرمرد آهسته لوازم یک روز کار کشاورزی را از ماشین برداشته و به داخل کلبه ای می رود که خودش می گوید منزل برکت است برایش. چهارچوبی که سقف شیروانی اش رو به زمین سرازیر است با یک تخت خواب و اجاق گاز کوچک مسافرتی و یک میز و صندلی و رادیویی که گاهگداری خلوت تنهایی «حاج اکبر» را به هم می زند. در این میان پنجره ای چوبی با نرده های آهنی و پرده ای به رنگ آسمان که نگاهش مستقیم به مزرعه دوازده هکتاری است نقش نگهبان را ایفا می کند.

پیرمرد ۵۶ ساله آستین همت را بالا می زند و با تمام توان خود برکت زندگی می کارد. تلاش برای آبیاری محصول یونجه که قرار است برای آخرین بار کشت شود و به بار بنشیند در برنامه روزانه اش جای دارد.  

 او که گندم های کاشته شده را برداشت کرده و در انتظار پرداخت زحمت یکساله اش است از زندگی پر فراز و نشیب خود می گوید. «در فصل پاییز که بذر گندم را می کارم برنامه آبیاری را می ریزم حالا اگر در این بین آسمان لطفی کند و به کمکم بیاید که دیگر راحت هستم و کمتر به آبیاری می روم».  

«حاج اکبر» فصل پاییز را دوران کشت محصول می داند و آماده کردن زمین برای احیای دوباره بعد از برداشت محصول در تابستان را مهم می خواند.

او که بیل به دست خاک های یونجه آب خورده را زیر و رو می کند، کار کشاورزان را نیاز زندگی می داند. «هر محصولی تولیدی دارد و تولید محصولات غذایی دست من کشاورز است که اگر درست کار نکنم واگذار می شوم به خدا و وجدان خودم، اما در این میان جدای از دقت کشاورزان باید توجه مسئولان را هم اضافه کنم، آخر آنان هم گوشه ای از این تولید را در دست دارند».

حمایت ها در زمان خود

به گفته «حاج اکبر» قشر کشاورز با دل و جان محصول را به مرحله برداشت می رساند و انتظار دارد همان طور که با عشق کار کرده احترامش حفظ شود و نیازهایش مورد توجه قرار گیرد.  

او اشاره دارد به زمان پرداخت وجه گندم که زحمت های یکساله کشاورزان را جبران می کند. «تمام پاییز را به کشت محصول می رسیم و با وام و قرض امور زندگی را می گذرانیم و فصل زمستان را با نان بخور نمیری سپری کرده و در بهار چشمانمان برای دیدن لبخند شکوفه ها می خشکد تا برداشتی حاصل شود و نتیجه ای که خستگی را از تن به در کند. اما نتیجه محصول خوب هم که شود دیر پرداختن حق کشاورزان خوشی را از آنان می گیرد و توانشان را از بین می برد».

«حاج اکبر» از واگشایی پرداخت وجه گندم در زمان خود حرف می زند. «هر چیزی در زمان خودش ارزش دارد و اگر زمان آن بگذر دیگر لذت اول را نخواهد داشت. کشاورز تمام سال را با قرض گرفتن و نسیه می گذراند و برای تسویه حساب وعده سرِ خرمن می دهد، در نهایت وقت وعده که می رسد تا پولش را بگیرد مدام به دنبال تمدید است».

از یک طرف فشار بانک ها با اضافه کردن جریمه و گرفتن دیرکرد و از طرف دیگر زندگی نسیه ای، امان کشاورزانی را بریده است که امید به همین برداشت داشتند و دارند.

او که نفس نفس می زند نور آفتاب را ندید گرفته و زیر تیزی نگاهش می نشیند. همین که بغچه نان و پنیرش را باز می کند زمزمه آوازش است که به گوش می رسد. دقت که کنی دوباره شعرهایی درباره زمین و برکت است که می خواند. روز به نیمه رسیده و همین چند لقمه نان و پنیر ناهاری می شود برای کشاورزی که نتیجه تلاش ها و بی خوابی هایش رنگین سفره های مردم است.

زمین با آبیاری قطره ای سیراب می شود و «حاج اکبر» هم پا به پای قطره ها، پلک های خاک را می گشاید. «دو سال پیش خشکسالی کشاورزان را بیچاره کرد و سال گذشته هم که سرمازدگی به جان زمین ها افتاد و محصولات را از ریشه سوزاند. امسال که شکر خدا وضعیت خوب بود اما در انتظار بیش از حد برای پول گندم نشستن، گذر زندگی را برایمان سخت کرده است».

او معتقد است اگر مسئولان یک روز فقط یک روز از زندگی کشاورزان را ورق بزنند و با تمام وجود آنچه که آنان می کشند را حس کنند، آستانه تحملشان حتی به یک ساعت هم نخواهد رسید، چرا که داشته باشی و اما به داشته ات نرسی سخت است.  

شرمندگی دردآور

«حاج اکبر» باز با زمین آب خورده مشغول می شود و در همان حال می گوید: «دلخوشی تمام خانواده ام به فصل دِرو بود چرا که وعده خرید برای فرزندانم را داده ام. اینکه می گویند وعده سرِ خرمن ندهید همین معنا را می دهد برای این است که به موقع به اجرا نمی نشیند. هیچ سالی نشده دولت به وقت خودش، وجه گندم را پرداخت کند و همیشه باید با اضطراب این ایام را بگذرانیم».

او که حالا تقریباً کارش تمام شده با اشاره به دوردست ها درد خود را شامل تمام کشاورزان منطقه می داند. همان ها که از صبح تا شب پنجه در پنجه زندگی با تمامی نابسامانی ها سفره های برکت در خانه ها پهن می کنند.

«حاج اکبر» پس از پایان آبیاری، مسیر جریان آب را بار دیگر بررسی می کند و در همان حال از آرزوهایش که حرف می زند غم عمیقی نقش بر چهره اش می زند. کشاورزی که دست های پینه بسته اش به کشت دانه های طلایی آغشته است و لبخند را نثار مردم می کند، چه کسی می داند خود اسیر است میان کمبودها و گاهی اوقات هم نبودها!؟

او از زمانی سخن می گوید که به دلیل ضعف مالی نمی تواند خواسته های فرزندانش را برآورده کند. «تمام روزهای سال فرزندانم را به همین فصل برداشت حواله می دهم اما تنها نتیجه ای که شامل حالم می شود پشیمانی و شرمندگی است».

«حاج اکبر» راه چاره برای پایان صبر کشاورزان را رفتن به سمت دلالان می داند. «هر چند همه کشاورزان مخالف کار با دلالان هستند اما وقتی نیازشان شدید شود و کاسه صبرشان سرریز، دیگر چاره ای ندارند و ضرر را به جان خریده و چوب حراج به گندم خود می زنند، چون که نمی خواهند بیشتر از این مقروض باشند و شرمنده تر شوند».

 هنگام گفتن این سخن نگاهش عجیب غمگین می زند گویی تحمل این لحظه ها برایش سخت تر از هر درد دیگری است. با همان نگاه مغموم سکوت می کند و این سکوت پایان یک روز کاری کشاورزی می شود که دستمایه کارش همان گندمی است که اگر نباشد حیات بشر به خطر می افتد.

زنگ هشدار به مسئولان

پیرمرد راه می افتد با همان کوله بار صبح اما نه به آن سنگینی بلکه سبک تر. در طول مسیر همچنان ساکت در فکر است. گاهی به سرت می زند سکوتش را با یک سؤال یا حرفی بشکنی اما تارهای افکارش به آن سوی بی سو پیوست شده است و شکستن آن بی فایده به نظر می رسد.

در میان سکوت «حاج اکبر»، دغدغه کشاورزان را که مرور کنی تنها به یک مانع می رسی؛ برنامه ریزی نادرست برای بخش کشاورزی و ناتوانی در نگهداشت محصولاتی که توسط کشاورز پرورش می یابند تا سالم به دست مصرف کننده برسند.

مسئولان مدام حرف از پرداخت می زنند و به دنبال تمدید وعده های خود هستند از آن طرف کشاورزان گرچه با صبوری تاب می آورند اما فشارهای زندگی و سررسید وام ها باعث می شود به سوی دلال ها و افراد سودجو کشیده شوند و با مبلغی پایین تر محصول خود را آزاد به فروش برسانند.

اینجا نه دولت دست همیاری با کشاورز دارد و نه بانک ها سر سازش، آن وقت حمایت از محصول داخلی و تلاش برای توسعه اقتصادی منطقه چگونه محقق خواهد شد!؟

«حاج اکبر زارعی»؛ کشاورزی که میزبان یک روزه بود؛ به مقصد که می رسد با لبخندی و دعایی تو را روانه خوشبختی می کند و می گوید از ما که گذشت اما امیدوارم دولت برای کشاورزان بعدی کارهای مثبتی انجام دهد و آنان را خرسند نگه دارد.

اگر وقت خداحافظی به پشت سرت نگاه کنی او را رنجور و خسته چشم به راه یک روزنه امید برای بهتر شدن اوضاع کنونی می بینی. هر چند در گذر از زندگی این قشر، حالا هم باید توان آنان را برای امرار معاش ستود اما کشاورز نیاز به حمایت دارد تا بتواند انگیزه برای ادامه کار و فعالیت داشته باشد.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار

تبلیغات

نرخ ارز